داستان کوتاه
بازدید این موضوع : 83326
بازدید کل مطالب این موضوع : 669388
کل مطالب این موضوع : 541
داستان کوتاه «حاج حسین آقا»
حاج حسین آقا؛ حاج حسین آقا خوابی؟؟ حاج آقا؟؟؟؟؟ الله اكبر؛ حاج آقا خوابین شما؟؟؟
: انا لله و انا الیه راجعون!!
؛ و صدای پای مردی میانه سال كه به سرعت به سمت در دوید و كسبه محل را صدا زد: آقایون؛ حاج آقا كریم؛ نصرت آقا؛
آقایون ؛ یكی به مهندس زنگ بزنه؛ مثل اینكه حاج آقا فوت كردند. چند نفر بیان حاج آقا را دراز كنیم؛ یاالله بابا؛  آمبولانسی دكتری چیزی خبر كنید؛... به فامیلش خبر بدین پیرمرد رو.
: چی شده؟؟ كی؟؟ بابا حاج آقا كه نشسته! شاید چرت میزنه......
: نه آقا جان؛ تمام  كرده! . خدا بیارزدش؛ همینجوری نشسته تمام كرده؛ پیرمرد..........
 هرروز صبح سحر با صدای اذان از در منزل قدیمی‌ بیرون می‌آمد. پیر و خمیده با پالتوی نیمداری كه تا مچ پاهایش می‌رسید؛ كلاه كوچولوی بافتنی كه فقط كف سرش را می‌پوشاند. همیشه كیسه ای پارچه ای به رسم قدیم  در دست داشت نه پاكت یا كیسه دسته دار. همیشه عازم بود. در را كه قفل می‌كرد دستگیره قدیمی‌ در را می‌كشید تا از امنیت همه چیز مطمئن شود. زیر لب چیزی زمزمه میكرد كه اگر از كنارش می‌گذشتی؛ وان یكاد و آیت الكرسی را اگر بلد بودی تشخیص می‌دادی.
اگر اتفاقا سرش را بلند می‌كرد و چشم در چشمت می‌شد محبتی عجیب و وصف ناپذیر در چشمانش می‌دیدی؟ مهری عمیق كه نگاهش را بیشتر به نگاه یك كودك غمگین و تنها  شبیه  میكرد. آنقدر ساكت و بی صدا حركت میكرد كه انگار مهی در هوا. دستانی زنانه داشت كشیده و سفید؛ نگاهی مردانه.
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : مهیار در دوشنبه 12 دی 1390
موضوع : داستان کوتاه
ماجرای مردی که در طواف کعبه دستش به یک زن چسبید و دیگر جدا نشد
علما را حاضر نمود و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملى نسبت به این خیانت و واقعه كنند، متحیر شدند! امیر مكه گفت: آیا از خانواده پیامبر(ص) كسى هست؟
امام صادق(ع) فرمود: زنى در كعبه طواف مى‌كرد و مردى هم پشت سر آن زن مى‌رفت آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روى بازوى آن زن گذاشت؛ خداوند دست آن مرد را به بازوى آن زن چسبانید.
مردم جمع شدند حتى قطع رفت و آمد شد. كسى را به نزد امیر مكه فرستادند و جریان را گفتند. او علما را حاضر نمود و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملى نسبت به این خیانت و واقعه كنند، متحیر شدند! امیر مكه گفت: آیا از خانواده پیامبر(ص) كسى هست؟
گفتند: بلى حسین بن على(ع) اینجاست. شب امیر مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسیدند.
حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهایش را بلند كرد و مدتى مكث فرمود: و بعد دعا كردند. سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوى آن زن جدا نمودند.
امیر مكه گفت : اى حسین علیه السلام آیا حدى نزنم ؟ گفت: نه.
صاحب كتاب گوید: این احسانى بود كه حضرت نسبت به این ساربان كرد اما همین ساربان در عوض خوبى و احسان حضرت در تاریكى شب یازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع كرد.
| نوشته شده توسط : مهیار در شنبه 19 آذر 1390
موضوع : داستان کوتاه
لالايي عاشورا
نزدیك غروب بود. دیگر صدای فریاد تیر و شمشیر نمی آمد. تنها صدای ناله های كودكی سه ساله بود از پشت سنگریزه ها، صدای دوان دوان قدم زدن سجاد به سوی قتله گاه و گریه های جانگداز زینب كه فضا را پر كرده بود و دیوار شیشه ای سكوت را می شكست.
اوضاع بسیار آشفته بود. زنان گریه می كردند و اسب امام در میان جمعیت زنان جان می داد و بچه ها با صدای سوزناك پدر خود را صدا می زدند. زینب از میان آنان بلند شد و به سمت سربریده حسین حركت كرد به دور قتله گاه چرخید مثل ابر بهار بارید و سخن گفت: حسین من، برادر پرپر شده ام. بیدار شو با من حرف بزن. چشمانت را باز كن. طاقت دوری ات را ندارم.
چشمان امام سایه به سایه زینب حركت می كرد. زینب سرگردان به دنبال آن خورشید زخمی قتله گاه را دور زد تا نشانی از او یابد. ناگهان قبر كوچكی را دید، به بالای سرش رفت، گریست و در عمق سكوت خاطرات آن طفل را در جلوی چشم خود به تصویر كشید.
یك تیر دیگر بیشتر باقی نمانده بود. علی اصغر در بغل بابا بود، دستان امام می لرزید و قلبش تند تند می تپید علی با نگاه به پدر در باغ سبز چشمان او گل عاطفه ای كاشت و آن را با اشك التماس آبیاری كرد آب می خواست، ناله می كرد، اشك می ریخت. اما كسی نبود كه به او آب دهد، او را سیراب كند، قلبش را آرام كند و ناله هایش را ساكت، یكدفعه تیر رها شد و گلوی علی اصغر را تكه تكه كرد. شكوفه امید در دلش پرپر شد و عشق با نفس باد پرواز كرد. گل عاطفه اش در باغ چشمان پدر پژمرد و تنها گلبرگ های خشكیده آن به جا ماند.
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : مهیار در دوشنبه 14 آذر 1390
موضوع : داستان کوتاه
داستان كوتاه ويژه ماه محرم
سبز؛ طلائی؛ سیـاه
از شروع هفته تمام وقت در حال بدو بدو بود. كمرش را گرفت و نشست. مادر پیرش همیشه می‌گفت : هر وقت كه زیاد كار داری و باید دولا و راست بشی؛  یك چادر نماز دور كمرت بپیچ. هم كمرت قرص میمونه ؛ هم عرق چا نمیشی.
 بلند شد همونجور كه دست به  كمر بود رفت سراغ چادر نمازهاش؛ دنبال یكی گشت كه خیلی "گل گلی" نباشه؛ بیست و دوم ذیحجه بود تقریبا" هشت روز مانده به اول ماه محرم.  از سر صبح روی پا بود اول به دنبال مرتب و منظم كردن لباس مشكی های افراد خانواده كه روز اول محرمی‌ دستش توی حنا نماند.. بهترین لباسهای مشكی اش را هم گذاشته بود برای روز "اول محــــرم"  روزی كه خانه قلقله می‌شــد از جماعت  و  خوبیت  نداشت  آدم مشكی پوش  نامرتب باشـــد.  چادری  آبی – سرمه ای پیدا كرد و چند لا كرد؛ دور تا دور كمرش بست و سر چادر را محكم كرد؛ یا زهرائی گفت و آماده كار شــد.
  با اینكه تمام اهل فامیل و دوست و آشنا برای كمك می‌آمدند؛ اما  اصل كارها  مال خود صاحبخانه بود؛ گرفتن مراسم عزاداری  كار ساده ای نبود؛ هر چند كه سالها بود تجربه كسب كرده بود.  اول از انداختن سفره ابوالفضلی  كوچك؛ برای مادر و خواهر و چند نفر دوست  صمیمی‌؛ تا حالا كه رسیده بود به یك هیئت درست و حسابی و سر شناس در محلات تهران..
 از وقتی كه شوهرش را همراه و همدل خودش دیده بود شروع كرده بود به گرفتن مراسم "عروسی حضرت قاسم". خودش بارها از این مراسم حاجت روا شده بود.  بعد از آن نیت كرده بود؛ در هر وضع و زندگی كه باشد این مراسم را در خانه خودش بر پا كند.
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : مهیار در دوشنبه 14 آذر 1390
موضوع : داستان کوتاه
كهن‌ترین سوگواری مذهبی
نمایش «تعزیه» هنر ناب ایرانی است كه قدمت دیرینه‌ای دارد
تعزیه به معنى سوگوارى، برپا داشتن یادبود عزیزان از دست رفته، تسلیت، امر کردن به صبر و پرسیدن از خویشان درگذشته است. اما آنچه به عنوان تعزیه مشهور است، گونه‌اى از نمایش مذهبى منظوم است که در آن عده‌اى اهل ذوق و کار آشنا در جریان سوگوارى‌هاى ماه محرم و براى نشان دادن ارادت و اخلاص به اهل بیت پیامبر (ع)، طى مراسم خاصى بعضى از داستان‌هاى مربوط به واقعه کربلا را پیش چشم تماشاچی‌ها بازآفرینى مى‌کنند.
تعزیه معمولا با به اجرا درآمدن پیش خوانى نمایش مجلس اصلى آغاز مى‌شود. کسى که تعزیه را برپا مى‌کند «بانى» و گرداننده آن را «تعزیه گردان»، «ناظم البکا» یا «معین البکا» و بازیگران آن را «تعزیه‌خوان» یا «شبیه‌خوان» مى‌نامند. همچنین به سایر همکاران برپایى تعزیه «عمله تعزیه» می‌گویند.
در این نمایش محدودیتى براى استفاده از لوازم و اسباب در میان نیست. مثلاً در زمان ناصرالدین شاه هنگام اجراى مجلسى از مجالس تعزیه هنگامى‌که سخن از وجود یک شیر به میان آمد، بى‌درنگ صورت زنده این جانور را که در قفسى محبوس بود از باغ وحش آورده و در پیش چشم حاضران به تماشا مى‌گذاشتند تا هیجان صحنه بیشتر شود. شبیه‌خوان‌ها براى آسانى ادامه مطلب مربوط به نقش خود، معمولا به هنگام اجرا، تکه کاغذى به نام فرد، در دست دارند که در آن‌ها مصراع‌هاى آخر نقش طرف مقابل یا نخستین مصراع از ادامه نقش خود یادداشت شده تا بتوانند به موقع و بى هیچ زحمتى نقش‌آفرینى خود را دنبال کنند. بازیگران ناشى یا خردسال را شخص تعزیه گردان، از کنار محدوده نمایش راهنمایى مى‌کند.
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : مهیار در دوشنبه 14 آذر 1390
موضوع : داستان کوتاه
داستان کوتاه: ای کاش برف ببارد!
بر لحاف فلک افتـــاده شکاف
پنبه میبارد از این کهنه لحاف
سرش را دزدکی از زیر لحاف آورد بیرون. درواقع به زور و ذلت.  یک چشمی‌از زیر لحاف نگاه کرد به پنجره. بعلــه!!
برف می‌آمد؛ آن هم چه جور!! اصلا انگار لحاف آسمان پاره شده بود و تمام پنبه ها داشت میریخت بیرون...
 یاد (مشهدی پنبه زن) افتاد همیشه آخرهای تابستان  بود که سرو کله اش پیدا می‌شد. وسط حیاط با آن سرفه های کشدارش و صدای بم و خشدارش  بساط پهن میکرد و دل و روده طشکهای مادر را میریخت بیرون!  حالا نزن و کی بزن و ناخواآگاه می‌دیدی  که داری با آهنگش همصدا می‌خونی: زیپ زیپ لینگ لینگ؛زیپ زیپ   لینگ لینگ؛ بالاخره  نفهمیدم  وقتی پنبه ها را میکوبد صدای  زیپ زیپ می‌آید یا صدای لینگ لینگ؛ خلاصه که تبدیل میشود به آهنگ شاد دوران جوانیت....و همیشه از پشت پنبه ها که  در هوا در پروازند او را می‌بینی که می‌نوازد؛ نگاهش به  پنبه ها که در پروازند و لبخندی به لب دارد...و با چشمان نیم بسته به محصول زیبای کارش چشم می‌دوزد.. وسط کار مادر؛ برایش با سینی چائی می‌آورد و هله و هوله ای که او خستگی در کند؛ معمولا در چنین روزهائی کار بیخ پیدا میکند و ناهار هم حتما آبگوشت است.
  فکر کرد: لابد این هم رسمی ‌شده برای خانواده ها که این روز حتما آبگوشت بپزند.! و این مشهدی بیچاره به تعداد روزهایی که  پنبه میزند آبگوشت می‌خورد؛ یا اگر بخواهی خیلی شاد فکر کنی، هم پنبه میزند و هم آبگوشت..!
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : مهیار در يکشنبه 6 آذر 1390
موضوع : داستان کوتاه
راننده های باحجاب!
همیشه وقتی از اتوبوس و یا تاکسی پیاده می‌شوم، سعی می‌کنم طوری پول را به راننده بدهم که دستم به دست‌هایش برخورد نکند!
حالا شده از روی چادر باشد، و یا اگر اسکناس بود به پهنا بازش می‌کنم و از انتهای اسکناس به سمت راننده دراز می‌کنم.
چند وقت پیش موقع دادن کرایه اتوبوس دیدم راننده دست راستش را با دست کش پوشانده، به خودم گفتم حتما به خاطر نور آفتاب این کار را کرده! ولی چرا فقط یک دست؟!
این گذشت تا سه روز پیش یکی دیگر از راننده‌های همان خط را دیدم همچین کاری کرده.
بدجوری حس کنجاوی ام قلقلکم می‌داد!
برای همین علتش را از راننده پرسیدم که اینطور جوابم داد:" برای اینکه دستم به دست خانم‌ها تماس نداشته باشه، بالاخره توی شلوغه آدم خواه ناخواه دستش به دست طرف می خوره
| نوشته شده توسط : مهیار در جمعه 1 مهر 1390
موضوع : داستان کوتاه
نتیجه نیکی و بدی یک زن
پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشت. بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد . این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد . این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد.
او به خود گفت :او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟ یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که میکنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت.
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت : مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم.
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : مهیار در سه شنبه 1 شهريور 1390
موضوع : داستان کوتاه
داستان دختر سی دی فروش
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
| نوشته شده توسط : مهیار در يکشنبه 23 مرداد 1390
موضوع : داستان کوتاه
عتیقه فروش (داستان)
عتیقه‌فروشی، در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.
دید كاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد.
لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یك درهم.
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی.
رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. كاسه ام فروشی نیست.
| نوشته شده توسط : مهیار در پنجشنبه 20 مرداد 1390
موضوع : داستان کوتاه
< قبلی بعدی >

Copyright Tafrihi.com 2005 - 2014 ©
Host By HostDL.com
این سایت ثبت شده در پایگاه ساماندهی وزارت ارشاد اسلامی می باشد و تمامی مطالب این پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
Powerd By TAFRIHI Web Group                                                           PHP design : Jafar.N - Graphic Design : Ali.Rahimi‌‌‌